Obrazy na stronie
PDF
ePub
[merged small][merged small][ocr errors][subsumed]

۹۸۰ ز عشقش زاہدان بیچاره گشت

یکی مومن دگر را کافر او کرو خرابت از لبش معمور گشت

کار من از وی شد میسر

دلم از دانش خود صد حجب واشت ۹۸۰ در آمد از فرم آن بت سحرگاه

از رویش خلوت جان گشت روشن

و کروم در رخ خوبش نگاهی مرا گفتا که ای شار و سالوس

: بین تا علم و زہد و کبر و پنداشت ۹۹۰ نظر کردن برویم نیم ساعت

على أجمله رخ آن عالم آرای می شد روی جانم از خجالت چو دید آن ماہ کز روی چو خورشید

کی پیمانہ پر کرد و بمن داد ۹۹۰ کنون گفت از می بی رنگ و بی بوی

چو آشامیدم آن پیمان را اک کنون د نیستم در خود : تم گهی چون چشم او دارم سر خوش گہی از خوی خود در کلنم من

ز خان و ان خور آواره گشته ہم عالم پر از شور و شر او کرد مساجد از خش بر ور گشت بدو ديدم خلاص از نفس کافر عجب وخوت و تلبیس و پنداشت مرا از خواب غفلت کرد آگاه بدو دیدم که تا خور چیستم من برامد از میان جانم أنی بسر شد عمرت اندر نام و ناموس تا ای نارسیده از که وا واشت ہمی ارزد مراران سال طاعت مرا با من نمو اندر سر و پای ز فوت عمر و ایام بطالت که ببر بدم من از جان خود امیر که از آب دی اتش در من افتار نقوش تخته ستی فرو شوی در افتادم ز مستی بر سر خاک : هشیارم : مخمورم : ستم گهی چون زلف او باشم در اتش گہی از روی او در گلشنم من

[blocks in formation]

چو برخیزد زپیشت کسوت غير شور بر تو سبد مورت ریر از B . internet نمیدانم بہر حالی که هستی خلاف، نفس بیرون کن که رستی

بت و رتار و ترسائی و ناقوس اشارت شہ ہم با ترک ناموس . کرده. اگر خواهی که گردی بنده ء خاص مهتا شو برای صدق و اخلاص ۹۲۰ در فقه * برو خودرا ز راه خویش برگیر بر یک لحظه ایمانی ز سرگیر

بباطن نفس تو چون ہست کافر مشو راضی بدین اسلام ظاهر ز تو هر لحظه ایمان تازه گردان مسلمان شو مسلمان شو مسلمان سی ایمان بود کز کفر زايد : فرمت آن کنزو ایمان فزاید ریا و سمعة و ناموس بگذار بیفکن خرقه و بربند زنار ۹۷۰ چو پير ما شو اندر کفر فردی اگر مردی بده دل را بردی مجرد شو ز هر اقرار و انکار بترسا زا ره ره دل را ببکبار

اشارت بیت و ترس بچه بت و ترما به نوریست ظاهر که از روی بتان وارد مظاهر .H وساعي. کند او حمله ولہارا پانی ہی کردر مغنی گاه ساقی

رهی مطرب که او از نغمه خوش زند در خرمن مه زاہد اتش دو رھی ساقی که او از یک پیاله کند بخور رو مد ہفتار ساله اگر در مسیر آید در سحرگاه بگذارد در و یک مرد آگاه

رود در خانه مست شبانه کند افسون مونی را فسانہ ما بود. شور در مرم چون مست ستور فقه از دی شود بیچاره مخمور

[ocr errors][ocr errors][merged small][ocr errors]

اگر خواہی کہ گردی مرغ پرواز جهان جین پیش کرگس انداز برونان را در این دنیای غدار که در سگ را نشاید وار مردار نسب چور مناسب را طلب کن برق رو آور و ترک نسب کن ۹۴۵ ببحر نیستی هرکو فرو شد فلا انساب نقد وقت او شد

مر آن نسبت که پیدا شد رشہوت ندارد تاملی بر کبر و نخوت اگر شہوت نبودی در میان نسبها جمله میگشتی فسانه چو شهوت در میان کارگر شد کی مادر شد آن دیگر پدر شد نمیگوی که اورا پر کیست که با ایشان بعزت ابیت زیست ۵۰: نہارہ ناقصی را نام خواهر حسودی را لقبه کرده برادر

عددی خویش را فرزند خوانی ز نور بیگانه خویشاوند خوانی مرا باری بگو تا" خال و عم کیست از یشان حاصلی جر درد و غم چیست رفیقانی که با تو در طر یقند بی مرله ای برادر ہم رفیقند کوئی جد اگر بیرم نشینی از بشان من چگويم تا چه بینی ۹۰۰ همه انسان و افسون و بندسته جان خواجه اینها رشخندست

روی وا رمان خود را چو مردان و لیکن حق کس ضایع مگردان از شرع ار یک دقیقه ماند مهمل شوی در هر دو کون از دین معطل

حقوق شرع را زنہار مگذار و لیکن خویشتن را هم نگه دار از سوزن" نیست الا مایه غم با بگذار چون عیسی مریم ۹۲۰ حنيفي شو ز هر قبر مذاہب را در دیر دین مانند راہب

ترا تا در نظر اغيار و غیرست اگر در مسجدی آن عین دیرمست

[ocr errors][merged small][merged small][ocr errors][merged small][merged small][merged small][merged small][merged small][merged small][merged small][merged small]

دگر باره رسيد الہامی از حق که بر حکمت مگیر از ابلهی دق اگر کناس نبود در ممالک ہم خلق اوفتد اندر مالک بور جنسيت آخر علت ضم چنین آمد جهان و الله اعلم و لیک از محبت نا اہل بگرير عبارت خواہی از عادت بپرهیز نگرد جمع عارت با عبارت عبارت میکنی بگذر ز عارت ۹۳۰

اشارت بترسائی از نرمائی غرض تجربی ریم خلاص از ربقه تقليد ريدم

جناب قدس وحدت دیر جانست که سیمرغ بقا را آشیانسن

از روح الله بیا کشت این کار که از روح القدس آمد پدیدار اور دوس اپدر ، ہم ار اللہ در پیش تو جا نیست که از روح القدس در وی نشانیست

اگر ما بی خاص از نفس ناسوت در آئی در حیات قدس لاہوت ۹۳۰ باشد. هر آنکس کو مجرد چون ملک شد چو روح الله بر چارم فلک شد

H.

تمثيل بور محبوس طفل شیر خواره بنزو اور اندر گاہواره چو گشت او بالغ و مرد سفر شد اگر مروست همراه پدر شد عناصر مر ترا چون ام سفلیست تو فرزند و پر آبی علویست از آن گفتست عیسی گاه اسرا کے اہنگ پدر رارم بالا . مو تو ہم ان پر سوی پدر شو پدر رفتند ہمراہان پدر شو

م

.omitted دان ا

.H گشت ۲ .L ? خباس ۳

.L بین ۳ .L در ه

its this

.H

چ گونه ۲

.H دقت است

فتاره سروری اکنون بال از بن گشتند مردم جمله بدحال نگر رجال اعور تاچ گون فرستاده است در عالم نمونه نمونه از بین ای مرو حساس فراور ان کے اشت

" است و خرانرا این همه همه تنگ آر و خر شده از جهل پیش آنگ آن خر ت ین ۹۱۰ چو خوام قصه آخر زمان کرد چندین جا از ین معنی نشان کرد ابیان و

ببین اکنون که کور و کرشان شد علوم دین ہ بر آسمان شد ا م نماند اندر میان رفق و آزم نمیدارد کسی از جالی شرم ہم احوال عالم بازگون است اگر تو ناقلی بنگر که چون است کسی کتر باب لعن وطرد ومقتست پدر نیگو بد اکنون شیخ وقتت ۹۱۰ نفر میکشت آن فرزند طالح که اورا د پر اجد صالح

کنون با شیخ خود کردی تو امی خر خری را کز خری ست از تو خرتر چو او لا يعرف الهرا من البر گون پاک گرداند" ترا شتر اگر وارد نشان اب خور پور چکوي چون بور نور على پسر کونیک رای و نیک بختست چو میوه زبدهء ستر" درختست سرو ۱۱ ۹۳۰ و لیکن شینے دین کی گرد آنکو نداند نیک از بد بد ز نیکو .

مربیری علم دین آموختن بود چراغ دین ز نور" افروختن بود چاه ۰ کسی از مروه علم آموخت هرگز ز خاکستر چراغ افروختن هرگز مرا در دل می گردد بدین کار ببندم در میان خویش زنار می آید مع" از آن معنی که من شهرت ندارم بلی دارم ولی زان هست عارم" محبت نام " ۹۳۰ شر یم چون خسیس آمد در بین کار مولم بهتر از شهرت به بسیار او H

. adds

.omitted أو

H.

.H

کرده اند .۱

.H

سرو ۱۱

.هيورت

« PoprzedniaDalej »