Obrazy na stronie
PDF
ePub

.H

انرا ۳

چو خورشید عبان بنمایدت چہر .H چشم ، فتد یک تاب ازو بر سنگ خاره بدان اکنون ' بن کنون چو کردن میتوانی اهم چو میگوی حدیث عالم دل دیده. جہان آن تو و تو مانده عاجز

و چو محبوسان بیک منزل نشست .H نشد نشستی چون زنان در کوی او بر

دلیران جهان آغشته در خون چه کردی فہم از ین دین عجائز

زنان چون ناقصات عقل و رینتر . أي . اگر مردی برون ۴ و نظر کن

مباسا روز و شب اندر مراحل

خلیل آما برو حق را طلب کن . حسن ، ستاره ؛ مه و خورشید اکبر

بگردان زین امه ای راہ رو ردی

وا چون موسی عمران در ین راه کی اب .. ترا تا کوہ ہنسی پیش با قیسته

حقیقت کہر ؛ ذات تو كاست .H گر رسد، تجلی کو" رشد بر کوہ ہنسی

گرائی گردد از یک جذب شاهی

اند نور نا ہی رم و مہر شور چون پشم رنگین اره اره چو نتوانی چه ور انگہ کے رانی ترا ای سر نشیب و پای در گل ۱۸۰ ز تو محرومتر کس نمیته مرکز بدست من ای خویش بست نمیداری ز جهل خویشتن دار تو سر پوشیده نی ای برون که بر خود جہل مداری تو جائر ۱۸۰ چرا مردان به ایشان گزینند هر چه آید . پیشت زان گذر کن مشر موقوف ہمراہ و رواحل شبی را روز و روزی را شب کن بور حس و خیال و عقل انور ۱۹۰

میشه لا أحب الأفلين گوی برو تا بشنوی اتى أنا الله جواب" لفظ أرني تن انیست اگر کوه توئی نبود چرا هست شود چون خاک ره ستی زیستی ۱۹۰ بیک لحظه ود کو ہی بنا ہی

ا

.H ہاکی ست .MSS مد اي ۱۰

.L

جد اند ،

اگر یک زره را برگیری از جای خلل باہر ہم عالم مرا بای ۱۱۰ مه سرگشت و یک جزرو از بشان برون ننهاره ؛ از حد امکان

تعین هر یکی را کرده محبوس بجرویت ز کلی گشت أبيوس تو گویی رأها در سیر و حبسند که پیوست میان خلع ولبسند ہم در جنبش و رای در آرام : آغاز کی پیدا : انجام همه از زات نور پیوسته آگاه وز آنجا راه برده تا بدرگاه ۱۶۵ بربر برهه م زره پنہان جمال با نقرائی روی جانان

قاعده تو از عالم ہمین لفظی شنیدی با برگو که از عالم و ویدی چه راستی ز صورت از معنی چ اشد آخرت چونست رنیی بگو سیمرغ و کوه قاف چبور بهشت و دوزخ و اعراف چبور کدامست آن جهان کو نیست پيدا که یک روزش بور یکسال اینها .Ass پنهاء ۱۷۰ امین نبود جهان آخر که ربری : ما لا تبصرون آخر شنیدی

بیا بنا کہ جابلقا کرامت جہان شہر جابلسا کدامست مشارق ! مغارب را بیندیش چو این عالم ندارد؟ جر یی بیش بیان مثلین و ابن عباس شنو پس خویشتن را نیک بشناس تو در خوابی و این وبين خبالست هاني ربيرهء از دی مثا لست ۱۷۰ بصبح حشر چون گردی تو بیدار بدانی کی ہے وہ مست و پندار

چو برخیزد خیال چشم احول زمین و آسمان گردر مدل

[ocr errors]

omitted جز *

بها بشنوتواین

.

راز

.

يبصر

.L هم رند م

.L اینها ه

حدیث گنت كنزا را فرو خوان عدم آئینہ عالم عکس و انسان تو چشم عکسی و او نور دیده ست جهان انسان شد و انسان جهانی

چو نیکو بنگری در اصل این کار في بسمع و حدیث قدسی این معنی بیان کرد ! تا بان و جهان را سر بسر آئينه ران

اگر یک قطره را دل بر شکافی ادم - بہر حجروی ز خاک ارگری رات ام بند : اعضا بشه اميد" پیل است

ما در دل مر به مد خرمن آمد دوای جار و بر پشه در جای جهانی

بدان خردی که آمد به دل

در و در جمع گشت هر دو عالم ما هم در همه ببین عالم بہم درہم سرشت

امه ام بهم چون رانمی و بر ما دره بهم جمع آمده چون نقطه به حال

انزل عبن ابد افتا ره ! ہم الكل .. از هر یک نقطه زین دور مسلسل ! بله تقطر ، ز هر نقطه چو" روری گشته رأي

که تا پیرا به بینی ستر پنهان چو چشم عکس در وی شخص پنہان ۱۴۰ پديده رده را دیده رده ست از ین اکیزه تر نبود بیانی

مو بیننده ہم دیده است و دیدار و بی بصل و بی سمع عیان کرد به یک زرهء صد مہر پنهان ۱۴۰ برون آید از رصد بر مافی هزاران آدم اندر وی هویداست در اسماه قطره م مانند نیل است جهانی در دل یک ارزن آمد درون نقطه به چشم آسمانی ۱۰۰ خدا وند رو عالم راست منزل گہی ابلیس گردد گاهی آدم ملک در ریو و شیطان در فرشت ز کافر مومن و مومن ز کافر همه رور زمان روز و ماه و سال ۱۵۰ نزول عیسی و ایجاد آرم هزاران دور" میگردد مشکل مو مرکز ہمو در دور سائر

| چون

چو نور او فلک را پر بسوزد بور نور خرد در زات انور چو بصر در بصر نزدیک گردد سیاہی گر مبانی نور توانست ۱۲۵ سه جزر فایض نور بمر نیست

به نسبت خاکرا بعالم پاک ا سی روئی ز ممکن در دو عالم

سوار آلوم في الدارين درويش

و گوی چونکہ ہست این نکته باریک ۱۳۰ در بین مشہد کے انوار تحقیست

خرد را جمله ) و س ر بسوزد سان چشم سر در چشمه و خور بصر ز ادراک او تاریک گردد بتاریکی درون آب حیاتست نظر ماذار کین جای نظر نیست کے اراکت

عبر از درک اراک جدا هرگز نشد والله أعلم سوار اعطم آمد بی کم و بیش شب روشن مین روز تاریک ستون دارم ولی ناگفتن اولیست

تمثيل

.H

چشم ۲

.H دیدن ۳

اگر خواهی که بینی چشمه و خور چو چشم سر ندارد طاقت و تاب از و چون روشنی کمتر نماید

عدم آئین هستی ست مطلق ۱۳۰ عدم چون گشت ہستی را مقابل

شد آن وحدت ازین کثرت پدیدار در گرچه یکی دارد برایت عدم در ذات خود چون بور صافی

ترا بابت نشد ! برم دیگر .1 توان خورشید تابان ربی" در آب در ادراک تو خالی می فزاید کنزو پیداست عکس تاشي حق در و عکسی شر اندر دال حاصل یکی را چون شمردی کشت بسیار . یکی چون برم ولیکن هرگزرش نبور نہایت نبودش هرگز . از و! ظاهر آمد کنج مخفی

۱۰۰

می رود ز نا بینائی کم رای تشبه ا ت

نا من زآن سبب شد کفر وباطل . انكم چوالم" بی نصیب از هر کما لبست

رمد دارد رو چشم اهل ظاهر . بیم و کلامی کو ندارد زوق توحيد

از و هرچه گفتند از کم و بیش منزه را تش. از چند و چو چون

زیک چشمیست ادراکات تری کہ آن ار تنگ چشمی گشت دامل کسی کورا طریق اعترا لست که از ظاهر نبيند جز مظاهر بتاریکی در ست از غيم" تقليد نشانی داده اند از ربرهه خویش تعالى أثة عما يقولون

۱۱۰

و سوال

کدامین فکر دارا شرط راست چرا که طاعته و گاهی گنا هست

ا لا جواب ایم. در آن فکر کردن شرط راست ولی در ذات حق محضه گناهت

بود در ذات حق اندیش بطل محال محض ان تحصيل حاصل چو آیاتست روشن گشت ار ذات نگردد ذات او روشن ز آیات ۱۱۰

ہم عالم بنور اوست پیدا کیا او گردر از عالم ہویدا ' نکند نور رات اندر مظاهر که سبحات جلالش هست قاصر

را کن عقل را به حق ہمی باش که تاب خور ندارد چشم خفاش درآن موضع که نور حق دلیل است چه جائی گفت وگوئی جبرئیل است فرشته گره دارد قرب درگاه نکنید در مقام لي مع الله .۱۲

, Omitted by

H.

« PoprzedniaDalej »