Obrazy na stronie
PDF
ePub

تمثيل | بثاني ، ن ه گر در سراسر مغز بادام گرش از پوست بخراشی گه نام

بي. ولی چون پخته شد با پوست نیکوست آر مغرش براری بر کنی پوست ۳۰۰ و سریعت پوست مغز آمد حقیقت میان این و آن باشد طریقت

خلل در راه مالک نقص مغزمت چو مخرش پخته شد بی پوست نغرمت ما وسیله م چو عارف با یقین خویش پیوست رسیده گشت مغرو پوست بشکست oasisted by • وجودش اندر این عالم نباید برون رفت او دگر هرگز نباید

ما تابد . دگر ، پوست یابده تابش خور در بين نشأته کند یک دور دیگر .۳۲ مستم B arin درختی گردد او از اب و از خاک که شاخش مجازرد از هفتم افلاک

اید . این راه برون آرد دگر بر کی صد گشته از تقدیر ببار علی ، چو سیر حتم در خط شجر شد ز نقطه نطنط روری دگر شد H دوره چو شد در وائرہ و مالک مل رد ہی نقطہء اخر باول اين دگر باره شود مانند پرکار بر آن کاری که اول بور در کار ۳۰۰

چو کرد او قطع یکباره مسافت x حق بر سرش تاج خلافت تناسخ نبود این کز روی معنی ظہورا تست در عین تجلی وقد سألوا و قالو بأ النهاية فقيل هي الرجوع إلى البداية

قاعدت

H. omits

min 1 » نبوت را ظہور" از آدم آمد

ولایت بور باقی تا سفر کرد

کما لش در وجود خاتم آمد چو نقطه در جهان روری دگر کرد ۳۷۰

[merged small][ocr errors][merged small][merged small][merged small][ocr errors][merged small]

. . تمثيل نبی چون آفتاب آید ولی ماه مقابل گر در اندر لي مع الله مم نبوت در کمال خویش مافیست ولایت اندر و پیدا ن مخفیست

ولایت در ولی پوشیده اید ولی اندر نبی پیدا نماید ولی از پیروی چون همدم. آمد نبی را در ولایت محرم آمد از آن كنتم تحبون ابد او راه خلوت خانه و يمكنكم الله در آن خلوت مرا محبوب گردد بحق بکا رہ گیا مجذوب گردر ۳۴۵ بور تابع ولی از روی معنی بور عابد ولی در کوی معنی ولی وقتی رسید کارش با نام کے آغاز گردد بار انجام

و جواب تته کسی مرد تامست کر تمامی کند ! خواجگی کار غلامی

ب انگاهی که ببری؟ او سافت ۸ ق بر سرش تاج خلافت بقائی یابد و بعد از فنا از رور انجام او دیگر با غاز ۳۵۰ شریعت را شعار نوش سازد طریقت را وثار خویش سازد

حقيقت خود مقام ذات او ران بود را میان کفر و ایمان اخلاق حميده کشه موصوف بعلم و زہد و تقوی بوده معروف

! او ولی او زینہم دور بزیر قبهای ستره تور

[merged small][ocr errors][merged small][merged small][merged small][merged small]

پس اینکه جنبشی کرد او ز قدرت بطفلی کرد بار احساس عالم چو جزیات شد بروی مرتب غضب کشت اندرو پیدا و شهوت بفعل امر مفتای میمه

کنترل را بور این نقطه اسفل باشد، شد از افعال کثرت بی نهایت

اگر گر در مقید اندر بین رام

وگر نوری رشد از عالم جان ! نورو ولش ! لطف حق ہمراز گردد

از جنز: از بردن یقینی کند یک ربعت از سمين فتجار

بتوب منتصف گردد در آن دم ! آید برم ز افعال نکوهیده شور اک ما باید چو باید از صفات بد نجانی

نماند قدرت جزویش در كل

ارادت بارضای حق شود ضم

از علم خویشتن ابر رہائی .H در ولي . و هر یکباره هستی را بنا را L اندم في رسد چون نقطه و اخر اول

پس از وی شد زحق صاحب ارادت درو بالفعل شد وسواس عالم ۳۲۰ بلات رو برو از مرکب از ایشان خواست بخل وحرص وخوت بتر شد از در و دیو و بیمه که شد! نقطه وحدت مقابل مقابل گشت از این رو با بد ایت ۳۲۰ بگمراهی بود کمتر از انعام زفيض جذب ! از عکس بران از آن راهی که آمد باز گردد رہی ابد ایمان یقینی رخ آرد سوی علی بن ابرار .۳۳ شور وار اصطغرل ز اولاد آدم چو ادریس نبی در چارم افلاک شود چون نوع از ان صاحب مبانی" خلیل آسا شور صاحب توكل رود چون موسرا اندر باب اعظم ۳۳۰ چو عیسی نبی کردر سمائی در آید از بیمه احد بمعراج در آنجا : ملک کنجد : مرسل

می . که م

ہم کم شریعت از من تست ۳۰۰ من و تو چون نانه درمان

تعین نقطه وامیست در عین رو خطوه بیش نبود راه سالک یک از ایه نوبت درگذشتن

درین مشہد کیی شد جمع و افراد ۳۱۰ تو ان جمعی که عین وحدت ام

کسی این سر شناسد کو گذر کرد

که آن برسته جان و تن تست و مسجد و کنشت چ ویران

صافی کشت عینت غین شد عین اگر چه دارد او چندین مالک دوم محرائی هستی در نوشتن" پر واحد ساری اندر عین اعداد تو آن واحد که عین کثرت آمد ز روی سوی کلی یک سفر کرد

[blocks in formation]

مسافر چون بووه رهرو کرامت کرا گویم که او مرد تا مست :

و جواب اگر گفتی مسافر کیست در راه کسی کو شد ز اصل خویش آگاه

سلوکش سیر کشفی وان و امکان سوی راجب برکت عینی نقصان ۳۱۵ مسافر آن بود کو گذرد زور ز خور صافی شود چون اتش از دور عکس سیر اول در منازل رود جاکر در او انسان کامل

قاعده

.. . بدان اول که تا چون گشت موجود که تا انسان کامل گشت مولود در اطوار جهادی بود پيدا پس از روح اضافی گشت رانا

[merged small][ocr errors]

سر شوال

که باشم من مرا ار من خبر کن

و معنی دارو اندر خور سفر کن

ا ت جواب دگر کردی سوال از من که من چیست مرا از من خبر کن تا که من کیست

چو هستی مطلق آمد در اشارت بلفظ من کنند از وی عبارت ۲۹۰ . کما حقیقت کا تعین شد معین تو او را در عبارت گفته من ! مشكواه من و تو عارض ذات وجود مشبکهای مشکات" وجوری

ہم یک نوروان أشباح وارواح گه ار آینه بیا گه ر مصباح

تو کوئی لفظ من در هر عبارت سوئی روح می باشد اشارت با خویش - چو کردی پیشوای خود خرد را نمی دانی زجر و خویش خودرا 15

برو ای خواجه خود را نیک بشناس که نبور فربہی مانند آاس

من و تو برتر از جان و تن آمد که این مهر روز اجرای من آمد ما بدان - بلفظ من : انسانست مخصوص که تاگوئی برو جانست مخصوص

یکی را برتر از کون و مکان شو جهان بازار و خود در خود جهان شو

از خط وہمی ای هویت دو چشمی میشود در وقت رویت # رو رو و. خانه در میان ره روه راه چو بی مو شور ملحق الله

بور ہستی بہشت امکان چو روز من و تو درمیان اند برزخ پو برخیزد ترا این پرده از پیش اند نیز حکم مذہب و کیش

« PoprzedniaDalej »