Obrazy na stronie
PDF
ePub

- H. omits JI

انا لق کشف اسرارت مطلق بجز حق کیست تا گرید اناطق ہم ذرات عالم امير منصور تو خواهی مست گیرد' خواہ مخمور اگر و

در بین تسبیح و تایلند دائم بدین معنی می باشند قائم . اگر خواہی کہ بر تو گردد آسان وإن من شيء را یکرہ فرو خوان ما گردد رنو و

چو کردی خویشتن را پنبه کاری تو ہم حلاج دار این دم براری برادر پنبه و پندارت از گوش ندای واحد القهار بينوش ندا می آید از حق بر روامت چرا گشتی تو موقوف قیامت درا در وادیء ایمن که ناگاه درختی کوبدت اني انا الله ۴۴۰ روا باشد انا الله از درختی چرا نبود روا از نیک بختی

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست یقین راند که هستی جبر یکی نیست انانیت بود حق را سزاوار کہ ہونیست و نائب وہم و پندار جناب حضرت حق را دوئی نیست در آن حضرت من و او توی نیست من و، وتو و او هست یک چیز که در وحدت نباشه ای تمیز ۴۵۰ مر انکو خالی از چون و چرا شد انا لحق اندر وصوت و صدا شد از خود چون خلا .

شود ! وہ باقی غیر الک می گردد سلوک و سیر و سالک حلول و اتمار از غير خيزر ولی وحدت ہمہ از سیر خیز در تعین بور کر ہستی جدا شد : حق بنده : بنده ! خدا شد .# حلول و تبار انها مجالست که در وحدت روئی عین ضلالست ۴۵۰ و جور خلق و کثرت در نموداست تمر به آن مینا بدر عین بودمت

* H. omits,

L.

.H

روي »

[ocr errors]

تو بستی عقد عهد بنده گی دوش كلام حق بدان گشتست منزل

اگر تو رده : حق را اغاز ما ذاتش را ، صفاتش را ببین امروز این

وگر نرخ خور ضایع مگردان

ولی کردی بنا رانی فراموش کے بیات در آن به اول در اینجا می توانی بیش از که تا زا تش توانی رید فردا برو بینوش لایهدی ر قران

۲۰ ع

تمثيل

ندارد پورت اکی ز الوان سفید و زرد و سرخ و سبز و کاہی نگر تا کور مادرزاد بر مال

خرد از دیدن احوال عقبی . بدان سر. ورای عقل طوری دارد انسان

بسان آتش اندر سنگ و آہن

چو بره اوفتار آن سنگ و آہن .. از آن مجموع پیرا گردد این راز

توئی تونستم نقش الہی

.H

بدان سر

اگر صد سال گوئی نقل و بران بنزو او نباشد در سیاہی کجا بينا شود از کھل کتال بود چون کور اور زار دنیی ۳۰ کے بشناسید بدان" اسرار پنهان ہارہ مدت ایزر اندر جان و درتن نورش هر دو عالم کشت روشن چو بشنیدی برو با خود بپرداز ببر از خویش هر چیزی که خوانی ۳۰

.H

و با خویش

و شوال .21s جزوات و کرامین نقطه رانطق است انا الحق چگوئی مرزهه بود آن مريق

WISS

موانع چون درین عالم چهار است طہارت کردن از دی هم چہارمت نخستین یکی از احداث و انجاس دوم از معصيت و ز شر وسواس سیوم بی کسی از اخلاق نیم ست که با وی آرمی ہمچون همه مست چهارم با کسی سترست از غیر که اینجا منتهی میگردش سیر ۴۱۰ هر انگو کرد حاصل این طہارات شود بی شک سزا وار مناجات

تو تا خود را بکلی در بازی نمازت کی شود هرگز نمازی چو زانت بال گر در از ہمہ شین نمازت گردر انگہ قرة العين اند در میان ج تمييز شود معروف و ناف جمله یک چیز

و سوال اگر معروف و مارف ذات پاکت چ سو را در سر این مشت است

و جواب

۴۱۵ مکن بر نعمت حق ، سیاسی

حجر او معروف وعارف نیست در باب عجب زبور که دارد زره آمد بار اور مقام حال فطرت

ألست بربکم ایزد چرا گفت ۴۲۰ در آن روزی که گل می سرشتند

اگر آن نامه را یک ره بخوانی

که تو حق را بنور حق شناسی ولیکن خاک می یابد ز خور تاب ہمای تاب مهر و نور خورشید کز آنجا از رانی اصل فکرت که بور اخر کہ ان سماعت بلی گفت بدل در فیض ابان نوشتند هر آنچیزی که میخوای بانی

[ocr errors][merged small][merged small]

را h amin کنون هر عالمی باشد ز امت رسولی را مقابل در نبوت نبی چون در نبوت بود اکمل بود از هر ولی ناچار افضل ۳۹۰ ongted by, ولابت شه بخاتم جمله ظاهر بر آول نقطه هم ختم آمر آخر" و H . omits از" و الم شور پر امن و آن نبات و جانور ابر از و جان

نماند در جهان یک نفس کافر شور عدل حقیقی جمله ظاهر بود از سر وحدت واقف ق در و پیدا نماید وہ مطلق

: سوال که شد بر سر ردپ واقف آخر شناسای و ام عارف آخر ۳۹۰

. و جواب کسی برتر وحدت گشت واقف که او واقف نشد اندر مواقف له بده ولی" عارف شناسای وجودت وجود مطلق او را در شورست را دارد. بجزر ہستی حقیقی است نسناخت و با ستی کہ ہستی ک در باخت

و جور توہمہ خارست و خاشاک برون انداز از خور جمله را یک برو تو خانه دل را فرور وب مهیا کن مقام و جای محبوب ..تم چو تو بیرون شدی او آندر آید بتو بی تو جمالی خود نماید

کسی کو از نوافل گشت محبوب بی نفی کرد او نانه پاروب بسمع و بی پیمره درون جای محمود او مکان یافت زبي بصر وبی سمع نشان بافت

زہنی تا برر إقی برو شین نباید علم عارف مورت عین موانع ا نگر دانی از خود دور درون خانه دل نایت نور ۱۴۰۰

.H هست 1 .MSS دارد •

[blocks in formation]

ظهور ال او باشد بنات بدو گر در تمامی رور عالم وجور اوليا اورا چو عضوند که او است و ایشان امر جروند چو او ؛ خواه دارد نسبت تام از وب ظام آید رحمت عام شود او مقتدای هر دو عالم خلیفه گردد از اولاد آدم

تمثيل ۳۰۰ چو نور آفتاب از شب جدا شد تا صبح و طلوع و استوا شد

دگر باره زد در چرخ دوار زوال و عصر و مغرب شد پیار بور نور نبی خور شیر اعظم گه از موسلی پرید و گه ز آدم اگر تاریخ عالم را بخوانی مراتب را با یک بار رانی از خور مردم ظهور سایه شد که آن معراج دین را باید شد ۸۰ زمان خواهر خط استوا شد که او از ظل وظلمت مصطفا شده

بخط استوا بر قامت راست ندارد ماه پیش و پس چپ و راست چو کرد او برصراط حق اقامت بمر فاستقم میداشت قامت نبودش ساہ کو وارد سیاهی زهی نور خدا ظل الہی ورا قبل میان شرق وغربت ازيرا در میان نور غقست ۳۸۰ بدست او چو شیطان شد سلمان بریر ای او شد سایهء پنهان

مراتب جمله زیر پای اوست وجود خاکیان از سایه ی اوست از نورش شد ولایت سایه گستر مغارب ! مشارق شد برابر ز هر ماہ کے اول گشت حاصل در اخر شد یکی دیگر مقابل

[merged small][ocr errors][merged small][merged small]
« PoprzedniaDalej »