Obrazy na stronie
PDF
ePub

.L جامل ۳

H
.
omits

۴

بال

نباشد بنات نوبت از کجا بود

دی تو اندر هم

اعلان کر

تعیتهای عالم بر تو طاریست از آن گوئی مرا خود اختیار سست

زار تن بدست جان نہا زند الشوي؛ ندانی کین ہم اتش پرمتیست بال ما کدامین افتبار ای مرد عاقل .Afss مو. چو بورتست یکسر امي نا بور

کسی کورا وجور از خور نباشد اجمدد کرا دیدی تو اندر هر دو عالم . علالی . کرا شد حاصل آخر جملہ امید

مراتب باقی و اہل مراتب موثر حق شناس آندر همه جای زحال خویشتن پرس این قدر چیست

هر آنکس را که مذهب غير جبر مدت . دسیاست: چنان کان گبر یزدان اهرمن گمت H طريقت .. بما افعال را نسبت مجازیست

نبودی تو که فعلت آفریدند با داراي ۱۰ بندرت بی سبب وانا می برحق

قدر گشته پس از جان و از تن کی تصد هزاران سال طاعت دیگر از معصیت نور و صفا ربد

ازان گوتی چو شیطان ہیومن کیست تن من مركب و جانم سوارست ہمہ تکلیف بر من ز آن نهاوند

به این آفت و شوخی ز هستیست کسی کورا بور بالرات" باطل ۵۳۰ گویی کاختبارت از کما بور بذات خویش نیک و بد نباشد کہ یکدم شارانی بافت بی غم کے اند اندر کمالی 6 بجاويد بربر امر حق و الله غالب ۳۰ه ز حد خویشتن بیرون نه ای در اینجا بازدان کاہل قدر کیست نبی فرمور کو انند کبریت ہمین نادان احمق ، و من گفت نسب خود در حقیقت کو بار بیست ۵۴۰ ترا از هر کاری بر گز برند بعلم خویش حامی کرده مطق برای هر یکی کاری معین بجا آورد گرد تن طوق لعنت چو توبه کرد و نام اصطفا رد ۵۴۶۰

قد

.H جزو ر ا .L نشاات ۲ .MSS به ۳

ملو ممکن حد خوش گذشت نه او واجب شد ونه واجب اوکشت .اه مر انکو در معانی گشت فایق نگوید گین بود قلب حقایق

در اران نشاه داری خود در پیش برو آمد شد خودرا بیندیش زجت جر و كل ونشاء " انسان بگویم یک بیگ پیدا و پنهان

و سوال وصال واجب و ممکن ہم چیست حدیث قرب وبجد وبیش وکم چیست

و جواب از من بشنو حدیث بی کم بیش ز نزدیکی تو دور افتاری از خویش هاه چو ہستی را ظہوری در علم شد از آنجا قرب و بعد و بیش و کم شد

قریب آنست کورا" بش نور مست بعیدران نیستی کر مست دو رسمت ما که کورا م اگر نوری ز خور در تو رساند ترا از هستی خود راه رهانه .H چه حاصل مر ترا ز ین بود و نابود کر و گاسته خوف و گه رجا بود . گاهیت و ترند رو کسی کو را شناسد که طفل از سایه خود می هراسده ما : ۵۳۰ ثانیه خون اگر گردی روانه خواهر اسب تازی تازیانه

ترا از آتش دوزخ چه است که از هستی تن و جان تو پاکست رانش زر خالص برفروزد چو غیشی نبود اندر وی چ مورد ترا غیر از تو چیزی نیست در پیش ولیکن از وجود خود بیندیش خود ... اگر در خویشتن گردی گرفتار حجاب تو شور عالم بیکبار ۳۵ه تویه در دور ہستی جبر و اسفل نویء با نقطه وحدت مقابل

[ocr errors]

که کورا م

.H زكس ۷

.H دابه، ۸ .H حراسد 1

1. H. omits ;!

خود H

.
omits

،۱

.L .H

نطفه وگر

کنند گرمی دگر ره عرم بالا ما نبات چو بایشان شود جاک و ہوا ضم ! غذاي - غدای جانور گردد تبدیل H تر شود یک نقطه گردد در اطوار

چو نور نفس گویا در تن آمد

شود طفل و جوان وکہل و کم پیر ما بياعي خاك . رسد آنکه اجل از حضرت ال

ہم اجزای عالم چون نباتند

زمان چون گذرد بروی شود باز اخوي هرگز رود هر یک از ايشان سوی مرکز

چو ورا يست وحدت لیک پر خون نگر تا قطره باران ز دریا بخار و آب و باران و نم و گل و یک قطره بور اخر در اول جهان از عقل و نفس و چرخ واجرام اجل چون در رسد در چرخ ونجم چو موجی برزند کردر جهان طمس

خیال از پیش بر خیزد بیک بار ما توفي . ترا قربی شور آن لحظه حاصل ما مال . وصال اینجا یگه رفع خیال است

در او برد برو آن آب دریا برون آید نباتی سبر و خرم ۴۹۰ خورد انسان و باید از تحلیل و زان انسان شور پیدا گر بر کی جسم لطیف و روشن آمد براند علم و رأی و فہم و تدبیر رودر پاکی بیا که و خاک با خاک ۴۹۰ که یک قطره ز دریای حیاتند ہ انجام ایشان مهر آغاز کے بگذارد طبیعت جوی مرکز کز و خیزد هزاران موج مجنون چگونه بافت چندین شکل واما ۵۰۰ نبات و جانور و انسان کامل کرو شد این همه اشيا ممثل چوآن یک قطره وان زاغار و انجام شور ہستی - در نیستی گم یقین گردد که این لم تغن بالامس ۵۰۰

انه غير حق در رار دار شوی بی تو توی با دوست واصل چو غیر از پیش برخیزد وصال است

.L فن ا

.L در قدم ۲

وجود هر دو عالم چون بالاست که در وقت بقا عين زوا لست نہ فحلوقست انکو گشت واصل نگوید این سخن را مرد کامل عدم کی راه یابد اندر بن باب چه نسبت ناکرا ، رب اراب عدم چبود که با دق وامل آید وز و سیر و سلوکی اصل اید ۴۷۰ اگر جانت شود ز ین معنی آگاه بگوئی در زمان استغفر الله

تو مندوم و عدم پیوسته ساکن بواجب کی رسد مندوم ممکن ندارد اج جوهر بی عرض عین عرض چبور که لا يبقي زمانين حکیمی کاندر بن رها کرد تصنیف بطول و عرض و عمقش کرد تعریف ہیولی چیست بر معدوم مطلق که میگردد بدو مورث محقق ۴۸۰ چو صورت بی ہیولی جز عدم نیست ہیرلی نیز بی او جر عدم نیست

شده اجسام عالم ز مین دو معدوم که جز معد دم از ایشان نیست معلوم و بین ایتی را بی کم و بیش نہ معدوم ونه موجودست در خویش نظر کن در حقیقت سوی امکان که بی او ہستی آمد عین نقصان وجود اندر کمال خویش ساریست تعین امور اعتباریست ۴۸۰ امور اعتباری نیست موجود در بسیار و کچیرت مندور جهانرا نیست ہستی جز مجازی سراسر حال او لوست و بازی

تمثیل در اطوار ودور بخاری مرتفع گردد ز دريا بامر حق فرد آید بصيرا شعاع آفتاب از چرخ پارم فرو برده شود ترکیب با هم

[blocks in formation]
[ocr errors][merged small]

L.

L.

بنه آيين اندر برابر در و بنگر ببین آن شخص دیگر

یکی ره بار بین تا چیست آن عکس اینست ون آن پس کیست آن عکس ما ندانم تا چو من هستم بذات خود تعین نمیدانم و اشد سایهء من

عدم ! ہستی آخر چون شور نم نباشد نور و ظلمت هر دو ! ہم .H خالد چراضی نیست مستقبل مہ و سال چه باشد غیر از مین یک نقطه حال ۴۲۰ ترا نام شده به یکی نقطه اشت و می گشته ساری تو او را نام نہارہ مہر جاری | جرمن . جهاز من اندرین محرا دگر نیست بگو با من که تاصوت و صدا چیست

عرض نا نیست چوھر زو مرکب جو کی بود یا خود کو مرکب H . omit زطول و عرض و زعمقست اجسام وجودی چون پدید آید ز اعدام

مارک : ازین جنس است اصل جمله عالم چو راستی ببار ایمان فالرم ۴۲۰ # کوی نو براز حق نیست دیگر ہستی الحق هو الحق گوی دگر خواہی انا لاق نمود وهمی از تی جدا کن نه بیگانه خود را آشنا کن

و ۸ سوال چرا مغلوفرا گویند وامل سلول وسير او چون گشت حاصل

و ۸ جواب H نيست ." وصال حق ز خلفیت جدا يست" ز خود بیگانه گشتن آشناست | نشاند ، چو ممکن گرد امکان بر فشاند" بين واجب دگر چیزی ندا ۴۷۰

[ocr errors]

زیست و

[ocr errors]

نیشاندا

« PoprzedniaDalej »