Obrazy na stronie
PDF
ePub

.H گردد ۲

ہم آنست و این مانند عنقا مست جر از حق جملہ اسر بی سات H وجود عدم موجود گر در این مجالست وجو را از روی حتی الا يزالست

از آن این گردد و این شود آن ہم اشکال گردد بر تو آسان جهان خور جملہ امر اعتباریست چوان یک نقطه کاندر دور ساریست

برو یک نقطه اتش بگردان که بینی دائره از سرعت آن ۱۰ # گردد . یکی گر در شمار آید بناچار نگردد واحد از اعداد بسیار

حديث ما شوى الله را کن بعقل خویش آنرا زین جدا کن . روي م چوشکراری درآن کینن چون خیالست کی وحدت روی عین ضلالت

عدم انند ہستی بور کہتا ہے کثرت ز نسبت گشت پيرا ظہور اختلاف و کثرت شان شده پیدا ز بوقلمون امکان ۱۵ وجود مر یکی چون بود واحد بوحدانیت حق گشت شاہ

از ۱۳ سؤال
چه خواہ مرد معنی از آن عبارت که وارد سوی چشم ولب اشارت
سره به جوید از رخ و زلف و خط و خال کسی کاندر مناماتست و احوال

ا ۳ جواب هر آن چیزی که در عالم عیانست چو عکسی ز آفتاب آن جہانست جهان چون زلف وخط وخال وابروست که هر چیزی بجای خویش نیکوست ۷۲۰ تجلی گه مال وگہ دلالت رخ و زلف آن معانی را مثا لست صفات حق تعالی لطف و قہرست رخ و زلف بتان را از آن دو بہرست

H.

omitted. H.

.با و چشم تو م

.L همه .H خود

In this and the next couplet the orderof the lines isinverted by L.

.H

همی ۷

دگر باره برفق عالم خاص شور اخلاق تو اجسام و اشخاص / اعلام » ۱۹۰ چنان کز توت عنصر درین ها مواليد سه گانه گشت بیرا , ولت

ہم اخلاق تو در عالم جان گہی انوار گر در گاه نیران تعین مرتفع گردد ز ہستی نمانده در نظر بالا و پستی نماند مرگ تن در دار حیوان بیک رنگی برآید قالب و جان ,oaitel

, E و بود با و سر نو جمل" چون دل شور صافی ز ظلمت صورت گل با و چشم نوم ۹۹۰ به بینی بی جهت حق را تعالی کند از نور حق بر تو

ندانم تا چ مستیا کنی تو رو عالم را ہم برهم زنی تو " سقاهم ربهم چ بود بیندیش طهورا چیست صافی گشتن از خویش زہی لفت نہی دولت زہی زوق زہی حیرت زہی حالت زہی شوق خوشا آندم که ، بی خویش باشيم غنی مطلق و درویش باشیم ۷۰۰ : دین نه عقل د نقوی نے ادراک فتاره مست و حیران بر سر خاک

بهشت و خلد و دور آنها هستند که بیگانه در آن خلوت نکنید . بیگاه م چو رویت ردم وخوردم از آن می دانم تا چ خواهد شد پس از وی ,H بی" هر مستی" باشد خماری در بین اندیشه دل خون کشت باری - وي

۱۰ سوال قديم ومحدث از هم" چون جدا شد که این عالم شد آن دیگر خداشد T خود » و ۱۲ جواب ۷۰۰ قدير ومحد ث از هم خور" جهانیست که از هستیست باقی را مانیست . چون ۱۳

[ocr errors]

د

[ocr errors]
[blocks in formation]

MSS.

.25 تن، چو كل من عليها فان بیان کرد لفي خلق جدید ہم عیان کرد ۲۷۰

بود ایجار و اعدام دو عالم چو خلق و بعث نفس ابن آدم

ہمیشہ خلق در خلق جدید است اگر چه تمدت عمرش مربد است ما از ہمیشہ فیض فضل حق تعالی بود در شأن خور اندر تجلی .H انجام از آنجانب بور ایجار و تکمیل و زنجانب بور هر لحظه تبدیل

ولیکن چون گذشت این طور دنیا بقای كل بور در روز عقبا ۲۷۵ که هر چیزی که بینی بالضرور دو عالم دارد از معنی و صورت

و مال اولین عین فراقست مران دیگر از عند الله باقست م کی بقا اسے وجود آمد و لیکن بھائی کو بور سایر چو ساکن

مظاهر چون فتنه بر وفق ظاهر در اول مینماید عین آخر هر آنی ہست بالفوته درین دار بفعل آمده در آن عالم بیکار ۲۸۰

و قاعده از تو مر فعل کاول گشت ظاهر بران گردی بباری چند قادر : بهر باری اگر نفعست وگر ضر شود در نفس نو پیری مرخر

بعمارت بالای ؛ خوی گردد بدت میوها خوشبوی گردد

از آن آموخت انسان پیشها را از آن ترکیب کرد اندیشه را : همه افعال و اقوال مخر ہویدا گردر اندر روز محشر ۲۸۰ . هر. چو عربان کردی از پیراہن تن شور عیب و هنر یکباره روشن

تنت باشد و لیکن بی کدورت که باید ازو چون آب صورت ہم پيدا شور آنها ضمائر فرو خوان آیت تبلى السرائر

تمثيل

.L دورم زانها

.L مراورا م

اگر خواهی که این معنی بانی زهره اندر جہان از شیب و بالاست جهان چون تست یک شخص معین به گونه نوع انسان را ما تست ۲۵۰ و دیگر دان ممات اختبار بست

چو مرگ و زندگی باشد مقابل جہانرا نیست مرگ اختیاری ولی هر لحظه میگردد مبل

هر آني آن گردد اندر حشر پیا .۹۹ تن تو چون زمین سر آسمان است

چوکوست استخوانهائی که سختست تنت در وقت مردن از ندا مت رمان آشفته و جان تیره گردد

میامت گردد از خوی مو را ۱۹۵ شوراز جان کنش ای مرد مسکین

بہم پیچیره گردد ساق ؛ ساق چو روح از تن بلیت جداشد بدان منوال ! شد کار عالم بقا حقست و باقی بمد فانیست

ترا ہم است مرگ و زندگانی مثالش در تن و جان تو پیرامت اند نو اورا گشته چون جان او تراتن یکی هرلحظه وان برحسب زانست سیوم مردن مرورا " اضطراریست و دوم ایا سه نوع آمد حیاتش در سه منزل که این را از همه عالم تو داری در آخر ہم شود مانند اول ز تو در نزع میگردد دیدا حواست آجر و خورشید جانست موي H

. insertenم نباتت موی و اطرافت درختست بلرزد چون زمین روز قیامت حواست امر انجم خیره کردر تو در دی غرق کشتی بی سر و؛ از سستی استخوانی چون پشم رنگین . کوه ها . ہمیه جفتی شود از جفت خور طاق زمینت قاع صفصف لاتري شد که تو در خویش می بینی در آندم بیانش جمله در سبع المثانیست . بنابش به

.H

خفت 1

سوال

و جزو مت آنکه او از کل فرو نست طریق جستن آن جرو چونست

ا ا جواب وجود ان جزو وان کز کل فزونست که موجوست كمل وین بار کونست ۱۳۰

بود موجود را کثرت برونی که او وجدت ندارد جز درونی تا بر وجود کل زر کثرت گشت ظاهر که او در وحدت جزوست ساتر ! بودم چو گل از روی ظاهر بست بسیار شور از جبرو خور کمتر بمقدار

: آخر واجب آمد جبرو ہوتی کہ ہستی کرو اورا زیردستی ندارد کل وجودی در حقیقت که او چون عارضی شد بر حقیقت ۲۴۰ E وعدم وجود كل كثير واحد آید کثیر از روی کثرت" می نماید .B أنه عرض شده ہستی کان اجتماعیت عرض سوئی عام الذات سما عیست ! زهرا بهر جزوی زل کان نیست کردر کلن اندر دم ز امکان نیست گردد

جهان است و در هر طرفة العين عدم گردد و لايبقي زمانين

دگر باره شور پیدا ہانی بہر لحظه زمین و آسمانی ۲۴۰ . شري: بہرلحظه جوانان کہ پیرست بردم اندر و شر و بشير مست

درو چیری دو ساعت مینبايد در آن لحظه که می میرد بر آید

ولیکن طامة الكبرى : اینست که این یوم عمل وان يوم دینست سا کردار و از آن تا این بسی فرقست زنہار بنا رانی مکن خودرا رو کنار

نظر کشای در تفصیل و اجمال گر در ساعت و روز و در سال ۹۵۰

« PoprzedniaDalej »