Obrazy na stronie
PDF
ePub

.omitted ما م

H.

.H دوده ۴

3 this

H

ندانم خال او عکس دل است و با دل عکس خال روی زیباست از عکس خال او دل گشت پیدا وا عکس دل آنجا شد ہویا دل اندر روی اوا اوست در دل من پوشیده گشته این راز مشکل . اگر هست این دل با عکس آن خال چرا می باشد آخر مختلف حال ۸۰۰ گہی چون چشم مخمورش خرابست گہی چون زلف او در اخطر است

کہیں روشن چون روی چواست کہی تاریک چون خال سیاست

ہی مسجد بود گاهی کنشت است گی دوزخ بود گاهی بهشت است کہی برتر شود از هفتم افلاک کی افتد بردر توره به خاک دوده م پس از زهد و ورع گردد دگر بار شراب و شمع و شما هم را طلبگارو ه

، سوال ... شراب و شمع و شام را به معنیست خراباتی شدن آخر و دویست

ا " بواب شراب و شمع و شاہ عین معنیست که در هر مورتی اورا تعلیست شراب و شمع نور و ذوق عرفان و بین شاہد که از کس نیست پنهان .H وسكره شراب الني زجاج شمع مصباح بور شاہ فروغ نور آرواح ز شاه بر دل موسی شرر شد شراب اتش و شمعش شجر شد ۸۱۰ شراب و شمع جانان نوراسری است ولی شاہ ہان ارات كبرى است .Ass اشراست .

شراب و شمع و شاہ جمله حاضر شو غافل رشاہ بازی آخر شراب بیخوری درکش زمانی مگر از دست خود با بی امانی

.H

وسکر

.H

أماني ،

از آن گرد دل از زلفش مشوش که از روش دلی دارد بر آتش

اشارت برخ و خط در اینجا مظہر حسن خدائیست مرار از دظ بناب کبریائست ۷۸۰

رخش خطی کشم اندر نکویء که از ما نیست بیرون خوب روی ما دارا خط آمر سبزہ زار عالم جان از آن کرزند نامش آبا حیوان

از تاریکی، زلفش روز شب کن زفظش چشمه حیوان طلب کن بو خضروار از مقام بی نشانی بخور چون خطش آب زندگانی

اگر روی و خطش بینی تو بیشک بدانی کثرت از وحدت یکایک ۷۸۰

از زلفش باز رانی کار عالم ز خطش بار خوانی ستر مبهم | کوه کسی گره خطش از روی نکو ربي ول من روی او در خط او ربید

مگر رخسار او سبع المثانیست که هر حرفی از وبحر معا نیست : نفت زیر مر موئی اره و باز هزاران بر علم از عالم راز

: بین بر آب قلب عرش رحمان زخط عارض زیبائی جانان ۰۹۰

,inserted عالی

omitted

اشارت بجال

[merged small][ocr errors][merged small][subsumed]

بران رخ نفط خالش بسيط است isten پر از و شد خط دور هر دو عالم

از آن حال دل پر خون بتباست ازه چو خالشحال دل ز خون شدن نیست

بوحدت در نباشد پیج کثرت

که اصل مرکز دور محیط است وزو شد خط نقش قلب آدم که عکس نقطه و خال سیاست کز آن منزل رو بیرون شدن نیست رو نقطه نبود اندر اصل وحدت ۰۹۰

[merged small][merged small][ocr errors][merged small]

.H

روز ۳

MISS.

?H

منایند

اشارت برلف حدیث زلف جانان ب درازمت چشاید گفت ازان کان جامی رازست .younited" پرس از من حديث زلف پہ چین محبا بند [2] زنجیر مجانين .Mss جنبانید م ۷۹۰ زندش رامتی گفتم سخن روش سر زلفش مرا گفتا که خاموشه H نوبوش .

کتری بر راستی زان گشت غالب وزو در پیش آمد راه طالب 1 پیش و ہم دل از و گشت مسلسل ہم جانا از و گشته مغلغل پا بوده و معلق صد هزاران دل ز هر سو نشد بادل برون از حلقہ ء او .H فرو کر او" بلغین مشکین بر شانه بعالم در یکی کافر نماند اگر زلفی خودرا ۷۷۰ و گر بگذاردش پیوسته ساکن اند در جهان یک نفس مومن

چو رام فتنه می شد چنبر او شوخی از کرد از تن سر او گر زلفش بریده شد چه غم بور کیا اگر کم شد شب اندر روز افزود 1 چو او بر کاروان عقل ره زد بدست خویشتن بر می گره زد نباید زلف او یک لحظه آرام گہی بم آورد گاهی کند شام ۱۷۵ ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد بسی بازیهای بو العجب کرد

گل آدم در آن دم شد مخمر که وارد بوی آن زلف معطر مردادش ::

دل ا دارد از زلفش نشانی که خود ما کن نمیگردد زمانی از و هرلحظه کار از سر گرفتم ز جان خویشتن دل بر گرفتم

.H

[ocr errors]
[ocr errors]

چو شد این قاعده یکسر مقر

ناعم ز آن مثالی چند دیگر

MSS.

.Iss

هستي

اشارت بشم و لب 21s وات ، نگر کز چشم شاهدا چیست پیا رقابت کن لوازم را برانبا سی درنعمت زچشمش خواست بیماری و مستی ز لعلش گشت پيرا عین ہستی ہو

ز چشم او مه دا جگرخوار لب لعلش شفای جان بیمار از چشم اوست وہ مست و مخمور ز لعل اوست جانہ جمله مستور پیشش گرچه عالم در نباید لبش هر ساعتی لطفی نماید دمی از مردمی وہا نوازد دمی بیچارگان را چاره سازد

شوخی جان دم در آب و در خاک بدم دارن زند آتش بر افلاک از و هر غمزه رام و ران شد وز و هر گوشه و میخانه شد ز غمزه میدہ ہستی بغارت ببوسه میکنه ازش عمارت از چشمش خون ، در جوش دام ز لعلش جان ، بیہوش رام

بغمزه چشم او دل می رباید بعشوه لعل او جان می رباید ! جوي م چو از چشم و لبش خواهی کناری در این کود که : آن گوید آری ۷۵۰

ز غمزه عالمی را کار سازد ببوسه هر زمان جان می نوازد

از ویک غمزه و جان دادن از ا وز ویک بوده و استادن از ) زلمه كلمه بالبصر شد حشر عالم زنفی رو پیدا کشت ادم

چو از چشم و لبش اندیشه کردند جهانی می پرستی پیشه کردند پوشش در نیاید، نباید در دو چشم حمام هستی در و چون آید آخر خواب ستی ۷۲۰

.H زلمی :

.H

نفر صور "

.H گردد ۳

کو محسوس آمد این الفاظ مسموع نخست از بہر محسوسندا موضوع 1 توست . ندارد عالم معنی نہایت کا بینہ ماورا لفظ و غایت 1 مردا ۷۳۵ مر آن معنی که شد بر ذوق پیدا کیا تعبير لفظی باید او را

چو اہل دل کند تفسير معنى بمانندی کند تعبير معنی کو محسوسات از آن عالم چومسماه است که این چون طفل وان مانند داب است بنرر من نور الفاظ اول بر آن معنی فتار از وضع اول محسوسات خاص از عرف عام است و راند عام كان معنی کدام است ۷۳۰ نظر چون در جهان عقل کردند از آنها لفظها را نقل کردند

تناسب را رعایت کرد اقل چو سوی لفظ ومعنی گشت نازل ولی تشبه لی نیست ممکن نجست و جوی آن می باش ساکن درین معنی کسی را بر تو دق نیست که صاحب مذہب اینجا غیرحق نیست ولی تا ! خوری زینہار زینهار عبارات شریعت را نگه دار ۷۳۰ کہ رخصت اہل دل را در سه حالست فنا و سمکر و پس دیگر ولا لست

ترا چونه نیست احوال مواجيد شو کافر بنا رانی و تقليد و هر آنکس کو شناسه این سه حالت بداند وضع و الفاظ و دلالت مجازی نیست احوال حقیقت : هر کس باید اسرار حقیقت H طرفت

گزاف ای دوست ابید زاہل تحقيق مراین را کشف بابر یا کے تصدیق . ۷۴ بگفتم وضع الفاظ و معانی ترا سر بستہ کر داری بدانی

نظر کن در معانی سوی غایت لوازم را با یک کن رعایت بوجهی خاص از ان تشبیه میکین ز دیگر وجبهه ننره میکن

.H

شکر سه م

.H

افعال ,

.H

طردفت ۲

.H

نه ۸

« PoprzedniaDalej »